سایهسایه، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 7 روز سن داره

سایه کوچولوی مامان و بابا

واکسن های سایه

1392/12/13 10:09
نویسنده : نسیم
333 بازدید
اشتراک گذاری

 

دو ماهگی من و بابایی بردیمت خودمون هم نمیدونستیم چطوری پیش میره تو خیلی توچولویی گلکمطبق گفته های زنداییت مامانا نمیتونن تحمل کنن خودشم سر واکسن های مانیا نبوده چون طاقتشو نداشت اما من بودم کنارت و توی بغل بابایی بودی واکسن اولی رو که زدی چنان گریه ای کردی که من یه جوری شدم فقط نازت میدادم اما بعد چند دقیقه آروم شدی و با دومی دوباره جیغ زدی و من دیگه طاقت نیاوردمت و بغلت کردم و سریع بردمت تو ماشین و شیرت دادم یکم آروم شدی و خوشبختانه تب نکردی و مشکلی برات پیش نیومد قیافه بابایی هم یه جوری شده بود نگرانت بود و تا عصری که بیاد ده بار تماس گرفت و حالتو پرسید

چهار ماهگی دوباره بردیمت اینبار یه واکسن داشتی و بازم تو بغل پدری بودی ومن با یه اسباب بازی داشتم سرگرمت میکردم و تو هم چشت به اسباب بازی بود که واکسن و زدن تو هم مثل بار قبل یه گریه از ته دل کردی و ما هم ته دلمون خالی شد و اینبار تب کردی تا دو روز تب داشتی و تا دو شب اونقدر بیقراری میکردی هر نیم ساعت بیدار میشدم و تب سنج میذاشتم خیلی اذیت کردی و اذیت شدی استامینوفن میدادم و تا ده روز نق نقوتر شده بودی و بیقراری میکردی کم کم آروم شدی و به حالت سابقت برگشتی

شش ماهگی اینبار با پدری نرفتیم آخه بابت تصادف اونقدر پدری مرخصی گرفته بود که دیگه نمیشد بیاد من و تو مادرجونو و پدرجون رفتیم مادرجون که روشو برگردوند و گفت طاقت نداره ماما هم بهش گفت پس چرا اومدی ؟ مادرجونم گفت دخترم دستش شکسته نمیتونست بچه رو نگه داره ماما هم گفت شماها که تحمل ندارید پس مامان های امروزی حق دارن منم گفتم چون خیلی نوه اشو دوست داره تحمل اذیت شدنشو نداره شلوارتو کشیدم پایین و پدرجون که ناوارد بود و تا حالا ندیده بود فکر کرد به باسنت میزنن برت گردوند و من خنده ام گرفت و گفتم بابا به پاهاش میزنن بازم فکر کرد پایین پاهاته که ماما گفت پدرجان روی روون هاش میزنیم پدرجونم گفت ای بابا این چه مدلشه دیگه اینبار انگار حس کرده بودی آخه  تا ماما اومد  طرفت زدی زیر گریه و واکسن اولی رو که بهت زدن اتاق و گذاشتی رو سرت و مادرجون گرفتت و کمی آرومت کرد و اون خانم هم اینقدر برای واکسن دوم لفتش داد که دوباره گریه ات گرفت و با واکسن بعدی اونقدر جیغ و گریه که ماما گفت وای چه خبره.... این چرا اینجوری میکنه.؟؟؟؟

قطره فلجم خوردی و رفتیم تو ماشین بغل مادرجون آروم شدی و برات شعر میخوند و باهات بازی میکرد تو هم یکم خندیدی و  با خنده ات روحیه منم شاد کردی گزارش واکسنتو به پدری دادم و خوشبختانه تب نکردی و اینبار عوارضی برات نداشت  فقط جای واکسن تا هفت روز ملتهب بود ...

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

عادله
1 اسفند 92 10:43
واای..امان از واکسن..هنوز دست و پام میلرزه وقتی یادم میفته..خدا رو شکر پروژه واکسن و پشت سر گذاشتیم دوست جوونم.. عادی جونی بخیر گذشت واقعا ازپس این پروژه براومدیم تا یکسالگی خدا بزرگه
مریمی
4 اسفند 92 14:50
ای جوووووونم. واقعا روزای واکسن زنونشون روزای سختیه حالا که دیگه فعلا تایک سالگیش راحتی!
نسیم
پاسخ
آره مریم جونم واقعا سخت بود خداروشکر که برا همه نی نی ها بخیر گذشت الهی شکر