سایهسایه، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 7 روز سن داره

سایه کوچولوی مامان و بابا

تصادف پنج ماهگی

1392/11/28 9:04
نویسنده : نسیم
404 بازدید
اشتراک گذاری

عشقم

میخوام امروز از یه خاطره تلخ برات بگم که خودتم برای اولین بار در پنج ماهگی تجربه اش کردی امیدوارم دیگه هیچ وقت برات پیش نیاد و همیشه در پناه خدا سلامت و تندرست باشی

 

 

امروز جمعه 22 ماه آذر 1392 ما ناهار رفته بودیم خونه عزیز جون چون مراسم دوقلو ها بود آنیسا و آیسا دخترعموهات که بیست روزی میشه متولد شده بودن مراسم تموم شده بود و تو مثل همیشه به نق و نوق و گریه خواب افتادی که پدری گفت زودتر بریم تو ماشین هم اذیت میکردی و منم داشتم به هر طریقی که شده باهات بازی میکردم تا آروم بگیری که یهو نمیدونم چطور شد دیدیم یه ماشین از یه جاده فرعی جلو ما سبز شد و پدری ترمز گرفت اما سرعتش زیاد بود و من جیغ زدم که حسین الان میزنیم و فقط تو یه لحظه حواسم به تو افتاد با سرعت تو رو تو بغلم مچاله کردم و دستامو روی پشتت گرفتم و سرمو روی سرت گذاشتم و بعد محکم زدیم به اون ماشین

 

 

یه چیزایی از صحنه تصادف یادم نیست فقط اینکه چه جمعیتی شده بود من از سر و صورتم خون می اومد و تو که فقط جیغ میزدی و گریه میکردی دلم داشت از جاش در می اومد

و پدری که مثل دیوونه ها بود تو رو تو بغلش گرفت و سریع به دایی جون و عمو قاسم زنگ زد که بیاین فلان جا ما تصادف کردیم ساپورتت خونی بود ما فکر کردیم تو یه طوریت شده اما سر و صورتت سالم بود در ظاهر مشکلی نداشتی اما خیلی گریه میکردی منم همینطور یه بنده خدایی لطف کرد ما رو رسوند بیمارستان اونجا دیدم دایی و عمو ها و پدرجون و عمه جون و شوهرش و معین  و عمو عباس همه اومدن و اول تو رو چک کردن همه جای بدنتو ولی تو خیلی بیقراری میکردی یکی میگفت مادرش شیرش بده تا بچه آروم بشه خواستم شیرت بدم نخوردی و منم به پدری گفتم تو رو خدا سایه که طوریش نشده ببریدش بدید مامانم آخه تو بعد از من و بابا فقط با مادرجون میونه خوبی داشتی

تو رو بردن و من کم کم متوجه درد دست راستم شدم و دیدم نمیتونم حرکتش بدم ازمم عکس گرفتن شکسته بود موقتا آتل بستن و پشت پلکم پاره شد و چهارتا بخیه خورد و سرو صورتم از شیشه خورده پاک کردن تا شد هفت هشت شب همه تو بیمارستان بودن و اعصابشون خراب بود

پدری هم یکی دوتا ضربه خورد اما جدی نبود عمو نباید خاله جون میفهمید آخه باردار بود اما ظاهرا متوجه شد با اون حالش افتاده بود به ترس و استرس مدام به عمو عباس زنگ میرد و من گوشی رو گرفتم جفتمون گریه میکردیم میگفت طوریت شده بهم نمیگی جیغ میزد سایه کجاست گفتم بخدا سایه خوبه خونه مامانه برو اونجا پیشش ببینیش آروم میگیری میگفت دروغ میگی گفتم آزاده اگه سایه طوریش میشد من اصلا باهات حرف میزدم خودمم خوبم فقط دستم شکسته کارامون تموم بشه میایم گفت میرم خونه مامان پیش سایه

خیالش راحت شد پدرجون و مادرجونم  وقتی تو رو بردن اونجا حرف دایی و پدری رو باور نمیکردن زنگ زدن تا صدامو بشنون کارا تموم شد و ما راهی خونه مامان شدیم مامان تا منو دید زد زیر گریه و منم همینطور قبل اومدن به اونجا چند باری با خاله صحبت کردم تا اوضاع تورو بدونم شکر خدا ظاهرا خوب بودی و میگفتن گاهی میخندیدی وقتی دیدمت رو پای خاله بودی بغلت کردم و زدم زیر گریه مامان و زندایی جدام کردن و گفتن آروم باش این بچه تازه آروم گرفته نباید دوباره بهش استرس وارد بشه اما من حالم دست خودم نبود یه حس غم و دلتنگی عجیبی داشتم مامان گفت یکم بهت شیر بدم تا هردومون احساس آرامش کنیم چقدر لحظه خوبی بود وقتی شیر میخوردی و من نوازشت میکردم برام سخت شده بود دستم درد داشت اما مهم نبود با تعجب بهم نگاه میکردی سرم ورم کرده بود و خون آلود بودم میتونستم نگاه عجیب و سوالیتو ببینم اون شب همه یه حالی بودیم نصف شب پدری سرتو نوازش میکرد و قربون صدقه ات میرفت منم دستم خیلی درد داشت تا صبح هر نیم یا یه ساعت بیدار میشدی و گریه میکردی ظاهرا اثر بدی روت مونده بود منم از فردا پی دکتر و عکس و سی تی اسکن بودم تا ببینم نظر متخصص درمورد دستم چیه تا اینکه گفتن باید جراحی بشه و استخون های شکسته ازش دربیاد وگرنه دستم کج وامیسته و بعدا اذیتم میکنه شش روز بعد عمل شدم ویه شب بدون تو توی بیمارستان خیلی سخت بود

پدری خیلی حواسش به تو بود که اذیت نکنی ظاهرا دختر خوبی بودی مادرجون و پدری همه کار کردن که تو راحت بخوابی و نبودن زیر شیر برات آزار دهنده نشه منم ظهر فرداش مرخص شدم و دوباره تو رو تو بغلم گرفتم و این منوال گذشت تا چهل روز و تو این فاصله دایم تحت نظر پزشک بودم و تو هم یه ماه و نیم بزرگتر شده بودی و واکسن شش ماهگیتم زدیم اونجا برای اولین بار تو رورک را ه رفتی  و توی شش ماه و نیم اولین دندونت دراومد

و ما بعد یه هفته از باز شدن گچ دستم به خونمون برگشتیم و الان مثل سابق من و تو پدری زندگی سه نفرمونو شروع کردیم منم فیزیوتراپی میرم تا مثلا بهتر بشه دستم خداروشکر که دوباره باهمیم و من هر وقت اون صحنه ناخوشایند یادم میاد میگم خداجونم هزاران بار شکر که دخملم هیچ طوریش نشد چون واقعا من این مدت درد کشیدم و اذیت شدم و برای خیلی از کارا محتاج دیگران بودیم خصوصا مادرجون که حسابی زحمتش دادیم اون از پارسال و اون بارداری بد و سخت اینم از امسال و این تصادف که چقدر بخاطر ما بهش سخت گذشت خصوصا تو که دختر نا آرومی هم بودی و واقعا نگه داشتن و ازپس تو براومدن کار هرکس نبود جز مادرجون و من برات مینویسم تا همیشه یادت بمونه که مادرجون اگه برات مادری نکرده باشه کمتر از یه مادر برات نبوده قدرشناس زحمتاش باش گلکم...

دوستت دارم همه دنیا و رویای من ....

 

 

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (3)

افسانه
23 بهمن 92 11:49
دوستم امیدوارم دیگه هیچ وقت از این اتفاق های تلخ براتون نیوفته و همیشه در صحت و سلامت باشید
نسیم
پاسخ
مرسی افسانه عزیز خدا بلا رو از همه دور نگه داره آمین
عادله
24 بهمن 92 13:18
دوس جوونم..واقعا خدا رو شکر..ک خطر رفع شد و حال همتون خوبه... خیلی خوشحالم ک الان سالم و سلامتید...خدا سه تایی تون و واسه هم حفظ کنه
نسیم
پاسخ
مرسی عادله جونی ایشالله بلا از همه دور باشه
مریمی
25 بهمن 92 12:55
وای عزیزم خاطره ی وحشتناکیه. ایشااله همیشه سالم باشی و بد نبینی وقتی اون لحظه یی روکه صورتت و پای سایه پرخون بوده تصور میکنم دلم ریش میشه! خدا الهی نیاره خیلی بده تصادف!
نسیم
پاسخ
خدا برای هیچکی نیاره آمین در پناه خدا محفوظ باشید